سی و سه سال

است که ابنای دهر در هر قرن          سخن به لاف ز عهد گذشته وا گویند

 بدان گروه بباید گریست کز پی ما       حکایت کرم از روزگار ما گویند

دهۀ پنجاه یک «ژانر» است. عدد یا بازه ای از اعداد نیست که سرِگذاشتن یک مثبت یا منفی اول و آخرش چانه بزنیم. حکایت رانده شدن از بهشت باشد یا  تحمل سبکیِ وجود، آدمی دنبال شریک می گردد. یک «ما»یی که با هم سر گوشه تنهایی را بگیرد و ته و توی غم زندگی را در آورد و به اتفاق، راز این هستی سر به مهر را کشف کند و مابقی را در راحت زندگی کند.» رنجِ ادای تکلیف، به جماعت که باشد، کمتر از فراداست.».

حالا گیریم که زندگی یک شی ء خارجی نبود که یکبار برای همیشه رسوایش کنیم و دادمان را از او بستانیم. و آنچه هست تجربۀ یگانه و تنهای زندگی تک تکمان است.  تکرار ناشدنی. امّا مگر همین نوشتن و نوشیدن و فرض کردن نمی تواند جزو ی بشود از تجربۀ ما. بشود جزو خوبش. مسکّنش،مخدّرش. همین که استخوانی را سبکتر کرد خودش کلی است. اینطور که نگاه کنی از وسواس علمی هم خلاص می شوی

خـــــــــــــــــلاص

ما پنجاهی ها مظلوم بودیم. شاید کمتراز قبلیها و بیشتر از بعدیها. شاید هم در مرکزدایرۀ بدبیاری قرن ایستاده بودیم.شروع تجربۀ خود من کلی بار دراماتیک یدک می کشد. ازسه مردادِ رمضان تشنه ای که سرم را در دستان خانم دکتر گذاشتند  تا بیست و هشت شهریوری که رسمن پلاک خوردم، فقط دو ماه تا طولانی ترین جنگ قرن بیستم زمان بود.تنفسی بین انقلاب و جنگ. باقی محاسبات و تقارنات زمانی بماند برای اهلش..

درحرارت تب و تشنج و فریاد نسلی بیمار، راه رفتن آموختیم و پا گرفتیم. پختیم یا سوختیم. نسلی شدیم گرفتاردر انبر اخلاق بردگی پدران و طغیان بی اخلاق آیندگان. از مسجد تا بتکده راه درازی بود که ما یک شبه رفتیم. حالا که از سالهای کودکی بیشتر فاصله می گیریم می بینیم آنچه از تاریخ می خواندیم ازتاراج اعراب و مغول ، بردار رفتن حسنک وزیر تا دیکتاتوری پدرانه امیر کبیر وقصابی شاعرانۀ ناصرالدین شاه، قصه زندگی خودمان بود که روی دور تند شنیدیم و خواندیم. کمدی یا تراژدی. شاید هم اینها همه بهانه است. چسناله است. چسناله هم نشخوار آدمی زاد. یا دست کم داستان همه تاریخ آدمی است. مگر نه اینکه انسان همیشه در خسران است. در هجران است. اوصافش فرق می کند

در چشم من سی و خورده ای ساله، قیل و قال جنگ و جدلهای سیاسی، آن گاه که درصحاری خشک وطنم که به بستر ایدولوژیهای مقدس رفت ، ضحاکی آفرید که تغییر رژیم زبدۀ غذاییش نسلها تباه می کند. کاوه ای پیدا نمی شود. نوشدارویی باید.

قولی است که خداوند درهر روزگاربرای آدم سرگشته میخ هایی محکم روی زمین می گذارد تا ریسمان امیدش را به وقت تنهایی به آن بیاویزد. به امیدش نفس بکشند. تلخی اوقات را با آن لگد بکند. حالا اینکه میخ حضرت کجا بود، هر کس حکایتی به تصور کرد. هر چند صدای طبیبان مدعی از دکان دین و سیاست در این عمر کوتاه بسیار راهزنمان شد، اما همه شوخی بزرگی بود که محیط با ما هم کرد.اعتراف باشد یا وصف حال، اگر از نو ساختن دنیا شدنی بود این بار بند زندگیم را به باد هنر می دادم که شریفتراز ساز و قلم و دوربین نیافتم. شاید به مرگ سهراب نزدیکیم ولی این اعتراف شخصی باری را سنگین تر نمی کند:

هر چه گفتیم جز حکایت دوست ، در همه عمر از آن پشیمانیم