زنـــــــــــانه

بدست kolliat

دراوهام یا خاطراتم زنی هست. زن عمویی،همسایۀ طبقه اولی، مربی مهدی. شاید خواهری مادری یا معشوقه ای خیالی…ظالم و فریب کار و فریبکار. حقم جایی خورده شده…مرا دانۀ سنگی خرد و بی حواس می پنداشتند و فاش علیه من ناتوان توطئه می کردند و در تصور کودکانه ام این اهریمنِ زنانه مثل نقشی بر سنگ می نشست. حال که بالغم و بزرگ هنوز هم از دیدن همین صورتهای گونه گون شده  احساس بی پناهی می کنم. اینبار بی دلیل و شاید پنهان در لاک طنز.

 هنوز زنان قوی اند. از دامنشان مرد به معراج می گریزد. به هیچِ عرفان و عقل خام. وگرنه که زندگی پیش زنان جا مانده است. 

Advertisements