جسمانیات

بدست kolliat

امروز که تنها بودم تا دو و نیم بعد از ظهر دستم به سیگار نرفت. ساعت ده صبح بیدار شده بودم. بعد از نهار در گوشۀ دنج کلاسی سرد نشسته بودم که لبم بهانه گرفت. بلند شدم برای انجام وظیفه. پا به پا می کردم. به در ورودی حیاط که رسیدم دل و روده ام به اضطراب افتاده بود. انگار که در اتاق انتظار تزریقاتی میدان اختیاریه نشسته ام. خیلی وقتها اینطور می شوم. بدنم مثل آن سگ شرطی «پاولف» می داند چه آشوبی بعد از سیگار انتظارش را می کشد. مخصوصن اگر اولین باشد. حوصلۀ فکر کردن و فلسفه باشی نداشتم. بارها پوزۀ  اراده ام در این یک زمینه خاک مال شده. در حیاط را باز کردم.  پایم به اولین پله نرسیده غلتید و پیچید و به طرز مضحکی به زمینم زد. به زبان یونگ یعنی نشانه ای دیگر. مهلت موعظه ندادم و سیگار را روشن کردم. واضح بود که نمی چسبد. به ریه و مریضی فکر می کردم. به دو سوم نرسیده زیر پا له کردمش. همین دیشب  در مخم روضه می خواندم که چند چیز طیرۀ جان من است: مشروب – فردای روزی که خورده ای. سیگار در همه حال. غذا اگر پر حجم باشد یا چرب. وبی احترامی به خودم آنگاه که مثل فاحشه ها خواستۀ دیگری را بر خودم مقدّم می دارم. ای وای بر اسیری.

Advertisements