سی و چهار تمام

در دوران مدرسه حکایتی می خواندیم از اسکندر مقدونی که در فتح ایران از شهری می گذشت. گذرش به قبرستان شهر افتاد و دید روی سنگ قبور، سن افراد متوفی، دو – سه سال یا حداکثر پنج سال حک شده است. از مرد فرزانه ای (که همیشه در این مواقع در کنار پادشاهان معروف ایستاده اند) پرسید: چه مرضی در اطفال شهر افتاده که قبرستان پر است از قبور کودکان؟ راز داستان اینطور گشوده میشد؛ که مردمان شهر با هم قراری داشتند که فقط آن ساعاتی را زندگی (عمر) به حساب می آورند که گناهی مرتکب نشده اند. این است که با اینکه به ظاهر هفتاد-هشتاد سالی زیسته اند، عمر حقیقی آنان دو سه سالی بیشتر نیست. سپس اسکندر سوالی از آن پیر فرزانۀ در رکاب می پرسد؛ که با این حساب سن من چقدر است؟ و پاسخی که می شنود اینست که » اسکندر هنوز زاده نشده است.»

تک تک اجزای داستان – از سندیت تاریخی بگیر تا ممکن بودن چنین محاسبۀ پیچیده ای و یا مبنای تعریف گناه در آن مکان و زمان – همه گویای اینست که ما با «داستان»ی حکمی-اخلاقی روبرو هستیم و نه چیزی دیگر. اما نکتۀ نغز و در عین حال متناقض ماجرا آنجاست که راوی ، برای رساندن این درس اخلاقی، ازخودِ شخصیت تاریخی اسکندر مقدونی کمک گرفته است.کسی که مدعی است هنوز متولد نشده. پیامِ اخلاقی هم ظاهرن اینست: » عمر بیشتر با گناه کمتر».

عمر آدم، به مثابه تجربه ای تکرارنشدنی، همیشه موضوع خیلی از بحثها (و البته ورّاجی ها)ی فکری-فلسفی بوده است. در بعضی مصاحبه ها، وقتی می خواهند گفتگو کمی هم ژست چالشی داشته باشد سوالی با این مضمون می پرسند که؛ «آیا اگر می توانستی به عقب بر گردی، باز هم عمرت را در همین مسیر صرف میکردی؟» بیشتر پاسخها با کمی پشتک و وارو به «آری» و ابراز افتخارپاسخ دهنده به «مسیر طی شده» اش ختم می شود.(بگذریم از مصاحبه های شطرنجی با مجرمین)

حال جور دیگری نگاه کنیم؛ راوی داستانِ آغازین، همان پیر فرزانه است که نمایندۀ قوم مغلوبی است که با «انکار تولد اسکندر»، شکست تلخ و تاریخیش را انکار می کند. و گرنه، اگر آنها هم قدرت انتخاب داشتند و می توانستند زمان را به عقب برگردانند، مسلماً ترجیح می دادند فاتح جنگ باشند تا اینکه سالها بعد در داستانها به پیروزِ واقعی میدان جنگ، متلک های عرفانی بیندازند.در واقعیت، اسکندر فاتح بود و که به قول بیهقی : «جهان خورد و کارها راند.» و هرچند حداکثر سی و دو بهار را به چشم دید ولی به زندگیش در صفحات تاریخ به عنوان سرداری فاتح و کامیاب کماکان ادامه می دهد. با اینحال اگر سوال چالشی مصاحبه، از آن پیر راوی هم پرسیده میشد لابد از آنچه روی داده بود ابراز خشنودی میکرد و ارزش کاپ اخلاق و پاکدامنی را بسی بیشتر از فتح و پیروزی در نبرد واقعی می دید. توانایی ضعفا (بخوانید بازندگان) در استفاده از مفاهیم پا در هوایی چون عدل و گناه و عقوبت به عنوان داروی ضدافسردگی چیز غریبی است.

اینها که گفتم – مثل هر تفسیری در این دنیا – بیش از آنکه پرده بردای از حقیقتی ازلی باشد، ریشه در تجربه شخصی دارد. برای ادای احترام به واقعیت هم که شده دوست دارم در آغاز سی و پنج و یا آخر سی و چهارسالگی، اعترافی بکنم که حسرتی اگر میخورم، حسرت گناهان نکرده ام است. اگر میشد زمان را به عقب برگرداند، لااقل شانزده سالی عقربه ها را پس میکشیدم و نقاب ازدروغها ی بزرگ زندگیم بر میگرفتم و بهترین سالهای جوانی را، دوباره زندگی می کردم. آرزوی محال که محال نیست.

حسن ختام اینکه مرحوم «ویگن» ترانه ای دارد در مایۀ اصفهان که می خواند:

میخوام بیست ساله باشم، میخوام سی ساله باشم…….میخوام وقتی بهاره گل امساله باشم

 در گروهبندی سنی این ترانه خوشبختانه هنوز در خیل سی سالگانم دارای امید و فرصت برای گناه.

Advertisements