خودآگاهیم درد می کند

ظاهر امر اینگونه است که روان آدم بر تعلیمات و سلوک فکری ارجحیت دارد. سلوک می تواند آنچیزی باشد که به فکر و پروسۀ تعقل آدم مربوط است. این حرف یادآور خیلی چیزها می تواند باشد و بدیهی بنماید. مثلاً مقولۀ خودآگاه و ناخودآگاه که بعد از آمدن روانشناسی مدرن کاملا امر پذیرفته شده ای است. اینکه نظام فکری و گفتاری ما سر صخره یخی است که از آب بیرون زده است اما بخش عظیم وجود و ماهیت ما که سمت و سوی روحیات و شادی و غم و ضعف و قوت ما را در مواجهه با زندگی رقم می زند در زیرِ آب ناخودآگاهی پنهان شده است. در همین راستا می شود تعلیمات و سلوک دینی را هم جزو بخش خودآگاه و تغذیه کننده فکر آدم دانست. اما تجربه ای در میان است:
وقتی پا در راهی آگاهانه برای شناخت بخش ناپیدای وجودت می گذاری، با متدهای مدرن روانشناسانه یا متدهای قدیمی اخلاقی-عرفانی-دینی، غروری به تو دست می دهد. از اینکه سر رشته ای را گرفته ای که شاید به جای بالاتری منتهی شود. بلافاصله «نویزی» از محیط دریافت می کنی که مسخره ات می کند و یا سریع زخم کهنه را به خون می اندازد. خردسال که بودم یا نوجوان، به کل نا امید و سرخورده می شدم. راه غریزه را می رفتم و دوباره تکرارسیکل. انگار که احساس تعالی هم جزوی از نرم افزار جبری نصب شده بر روی ژنهایت هستند. و دگرگونی –مثبت یا منفی- دور از اختیار و آگاهی تو ، در جای دیگری مثلن تحولات سلولیت روی می دهد.
دوست دارم از این مرحله هم گذر کنم. من همینم که نمودم. محترم باشم. سر رشته را باید به دیگری داد. استمراری باید داشت. ملکاتی باید ساخت. حالا روانکاو باشد یا خدا و اولیایش باید به کمک بیایند.

تاريخ پيش نويس: ٣٠ آگوست ٢.١٤

Advertisements