کلّیـــــــــــــــات

A fine WordPress.com site

خودآگاهیم درد می کند

ظاهر امر اینگونه است که روان آدم بر تعلیمات و سلوک فکری ارجحیت دارد. سلوک می تواند آنچیزی باشد که به فکر و پروسۀ تعقل آدم مربوط است. این حرف یادآور خیلی چیزها می تواند باشد و بدیهی بنماید. مثلاً مقولۀ خودآگاه و ناخودآگاه که بعد از آمدن روانشناسی مدرن کاملا امر پذیرفته شده ای است. اینکه نظام فکری و گفتاری ما سر صخره یخی است که از آب بیرون زده است اما بخش عظیم وجود و ماهیت ما که سمت و سوی روحیات و شادی و غم و ضعف و قوت ما را در مواجهه با زندگی رقم می زند در زیرِ آب ناخودآگاهی پنهان شده است. در همین راستا می شود تعلیمات و سلوک دینی را هم جزو بخش خودآگاه و تغذیه کننده فکر آدم دانست. اما تجربه ای در میان است:
وقتی پا در راهی آگاهانه برای شناخت بخش ناپیدای وجودت می گذاری، با متدهای مدرن روانشناسانه یا متدهای قدیمی اخلاقی-عرفانی-دینی، غروری به تو دست می دهد. از اینکه سر رشته ای را گرفته ای که شاید به جای بالاتری منتهی شود. بلافاصله «نویزی» از محیط دریافت می کنی که مسخره ات می کند و یا سریع زخم کهنه را به خون می اندازد. خردسال که بودم یا نوجوان، به کل نا امید و سرخورده می شدم. راه غریزه را می رفتم و دوباره تکرارسیکل. انگار که احساس تعالی هم جزوی از نرم افزار جبری نصب شده بر روی ژنهایت هستند. و دگرگونی –مثبت یا منفی- دور از اختیار و آگاهی تو ، در جای دیگری مثلن تحولات سلولیت روی می دهد.
دوست دارم از این مرحله هم گذر کنم. من همینم که نمودم. محترم باشم. سر رشته را باید به دیگری داد. استمراری باید داشت. ملکاتی باید ساخت. حالا روانکاو باشد یا خدا و اولیایش باید به کمک بیایند.

تاريخ پيش نويس: ٣٠ آگوست ٢.١٤

Advertisements

سی و چهار تمام

در دوران مدرسه حکایتی می خواندیم از اسکندر مقدونی که در فتح ایران از شهری می گذشت. گذرش به قبرستان شهر افتاد و دید روی سنگ قبور، سن افراد متوفی، دو – سه سال یا حداکثر پنج سال حک شده است. از مرد فرزانه ای (که همیشه در این مواقع در کنار پادشاهان معروف ایستاده اند) پرسید: چه مرضی در اطفال شهر افتاده که قبرستان پر است از قبور کودکان؟ راز داستان اینطور گشوده میشد؛ که مردمان شهر با هم قراری داشتند که فقط آن ساعاتی را زندگی (عمر) به حساب می آورند که گناهی مرتکب نشده اند. این است که با اینکه به ظاهر هفتاد-هشتاد سالی زیسته اند، عمر حقیقی آنان دو سه سالی بیشتر نیست. سپس اسکندر سوالی از آن پیر فرزانۀ در رکاب می پرسد؛ که با این حساب سن من چقدر است؟ و پاسخی که می شنود اینست که » اسکندر هنوز زاده نشده است.»

تک تک اجزای داستان – از سندیت تاریخی بگیر تا ممکن بودن چنین محاسبۀ پیچیده ای و یا مبنای تعریف گناه در آن مکان و زمان – همه گویای اینست که ما با «داستان»ی حکمی-اخلاقی روبرو هستیم و نه چیزی دیگر. اما نکتۀ نغز و در عین حال متناقض ماجرا آنجاست که راوی ، برای رساندن این درس اخلاقی، ازخودِ شخصیت تاریخی اسکندر مقدونی کمک گرفته است.کسی که مدعی است هنوز متولد نشده. پیامِ اخلاقی هم ظاهرن اینست: » عمر بیشتر با گناه کمتر».

عمر آدم، به مثابه تجربه ای تکرارنشدنی، همیشه موضوع خیلی از بحثها (و البته ورّاجی ها)ی فکری-فلسفی بوده است. در بعضی مصاحبه ها، وقتی می خواهند گفتگو کمی هم ژست چالشی داشته باشد سوالی با این مضمون می پرسند که؛ «آیا اگر می توانستی به عقب بر گردی، باز هم عمرت را در همین مسیر صرف میکردی؟» بیشتر پاسخها با کمی پشتک و وارو به «آری» و ابراز افتخارپاسخ دهنده به «مسیر طی شده» اش ختم می شود.(بگذریم از مصاحبه های شطرنجی با مجرمین)

حال جور دیگری نگاه کنیم؛ راوی داستانِ آغازین، همان پیر فرزانه است که نمایندۀ قوم مغلوبی است که با «انکار تولد اسکندر»، شکست تلخ و تاریخیش را انکار می کند. و گرنه، اگر آنها هم قدرت انتخاب داشتند و می توانستند زمان را به عقب برگردانند، مسلماً ترجیح می دادند فاتح جنگ باشند تا اینکه سالها بعد در داستانها به پیروزِ واقعی میدان جنگ، متلک های عرفانی بیندازند.در واقعیت، اسکندر فاتح بود و که به قول بیهقی : «جهان خورد و کارها راند.» و هرچند حداکثر سی و دو بهار را به چشم دید ولی به زندگیش در صفحات تاریخ به عنوان سرداری فاتح و کامیاب کماکان ادامه می دهد. با اینحال اگر سوال چالشی مصاحبه، از آن پیر راوی هم پرسیده میشد لابد از آنچه روی داده بود ابراز خشنودی میکرد و ارزش کاپ اخلاق و پاکدامنی را بسی بیشتر از فتح و پیروزی در نبرد واقعی می دید. توانایی ضعفا (بخوانید بازندگان) در استفاده از مفاهیم پا در هوایی چون عدل و گناه و عقوبت به عنوان داروی ضدافسردگی چیز غریبی است.

اینها که گفتم – مثل هر تفسیری در این دنیا – بیش از آنکه پرده بردای از حقیقتی ازلی باشد، ریشه در تجربه شخصی دارد. برای ادای احترام به واقعیت هم که شده دوست دارم در آغاز سی و پنج و یا آخر سی و چهارسالگی، اعترافی بکنم که حسرتی اگر میخورم، حسرت گناهان نکرده ام است. اگر میشد زمان را به عقب برگرداند، لااقل شانزده سالی عقربه ها را پس میکشیدم و نقاب ازدروغها ی بزرگ زندگیم بر میگرفتم و بهترین سالهای جوانی را، دوباره زندگی می کردم. آرزوی محال که محال نیست.

حسن ختام اینکه مرحوم «ویگن» ترانه ای دارد در مایۀ اصفهان که می خواند:

میخوام بیست ساله باشم، میخوام سی ساله باشم…….میخوام وقتی بهاره گل امساله باشم

 در گروهبندی سنی این ترانه خوشبختانه هنوز در خیل سی سالگانم دارای امید و فرصت برای گناه.

جسمانیات

امروز که تنها بودم تا دو و نیم بعد از ظهر دستم به سیگار نرفت. ساعت ده صبح بیدار شده بودم. بعد از نهار در گوشۀ دنج کلاسی سرد نشسته بودم که لبم بهانه گرفت. بلند شدم برای انجام وظیفه. پا به پا می کردم. به در ورودی حیاط که رسیدم دل و روده ام به اضطراب افتاده بود. انگار که در اتاق انتظار تزریقاتی میدان اختیاریه نشسته ام. خیلی وقتها اینطور می شوم. بدنم مثل آن سگ شرطی «پاولف» می داند چه آشوبی بعد از سیگار انتظارش را می کشد. مخصوصن اگر اولین باشد. حوصلۀ فکر کردن و فلسفه باشی نداشتم. بارها پوزۀ  اراده ام در این یک زمینه خاک مال شده. در حیاط را باز کردم.  پایم به اولین پله نرسیده غلتید و پیچید و به طرز مضحکی به زمینم زد. به زبان یونگ یعنی نشانه ای دیگر. مهلت موعظه ندادم و سیگار را روشن کردم. واضح بود که نمی چسبد. به ریه و مریضی فکر می کردم. به دو سوم نرسیده زیر پا له کردمش. همین دیشب  در مخم روضه می خواندم که چند چیز طیرۀ جان من است: مشروب – فردای روزی که خورده ای. سیگار در همه حال. غذا اگر پر حجم باشد یا چرب. وبی احترامی به خودم آنگاه که مثل فاحشه ها خواستۀ دیگری را بر خودم مقدّم می دارم. ای وای بر اسیری.

انسان جسم است. و روح آنچه نمي دانم

خوراك ماهي سردم مي كند و عسل گرمم. خواب بعد از سردي ماهي دنيا را دگرگونه از سيري بعد آبگوش مي نمايدم. كم و زياد خواب و خوراك و همچنين دنياهاي متفاوت خلق مي كنند. در قعر جهنم افسردگي شعاعي از نور خورشيد به زندگي برم مي گرداند. اينها كه عيان تر از عيانند. چه بده بستانهاي عصبي دارند تارهاي نورون و چه آزمايشگاه شگرفي است هورمون داني بدن كه پاك از آن بي خبرم. جبر و اختيار چيست؟ همه جبر است الا اينكه تو هم دستي به اين كارخانه مهيب برساني و محصول نهايي را كمي قابل تحمل تر كني. فقط كمي. بحث جنت خلد و حيات ابدي را براي تنبلان-حكمان متاله- بگذاريم. كاش پزشكي باشرف باشد.
بيا كه وقت بهار ات تا من و تو به هم به ديگران بگذاريم باغ و صحرا را.

زنـــــــــــانه

دراوهام یا خاطراتم زنی هست. زن عمویی،همسایۀ طبقه اولی، مربی مهدی. شاید خواهری مادری یا معشوقه ای خیالی…ظالم و فریب کار و فریبکار. حقم جایی خورده شده…مرا دانۀ سنگی خرد و بی حواس می پنداشتند و فاش علیه من ناتوان توطئه می کردند و در تصور کودکانه ام این اهریمنِ زنانه مثل نقشی بر سنگ می نشست. حال که بالغم و بزرگ هنوز هم از دیدن همین صورتهای گونه گون شده  احساس بی پناهی می کنم. اینبار بی دلیل و شاید پنهان در لاک طنز.

 هنوز زنان قوی اند. از دامنشان مرد به معراج می گریزد. به هیچِ عرفان و عقل خام. وگرنه که زندگی پیش زنان جا مانده است. 

سی و سه سال

است که ابنای دهر در هر قرن          سخن به لاف ز عهد گذشته وا گویند

 بدان گروه بباید گریست کز پی ما       حکایت کرم از روزگار ما گویند

دهۀ پنجاه یک «ژانر» است. عدد یا بازه ای از اعداد نیست که سرِگذاشتن یک مثبت یا منفی اول و آخرش چانه بزنیم. حکایت رانده شدن از بهشت باشد یا  تحمل سبکیِ وجود، آدمی دنبال شریک می گردد. یک «ما»یی که با هم سر گوشه تنهایی را بگیرد و ته و توی غم زندگی را در آورد و به اتفاق، راز این هستی سر به مهر را کشف کند و مابقی را در راحت زندگی کند.» رنجِ ادای تکلیف، به جماعت که باشد، کمتر از فراداست.».

حالا گیریم که زندگی یک شی ء خارجی نبود که یکبار برای همیشه رسوایش کنیم و دادمان را از او بستانیم. و آنچه هست تجربۀ یگانه و تنهای زندگی تک تکمان است.  تکرار ناشدنی. امّا مگر همین نوشتن و نوشیدن و فرض کردن نمی تواند جزو ی بشود از تجربۀ ما. بشود جزو خوبش. مسکّنش،مخدّرش. همین که استخوانی را سبکتر کرد خودش کلی است. اینطور که نگاه کنی از وسواس علمی هم خلاص می شوی

خـــــــــــــــــلاص

ما پنجاهی ها مظلوم بودیم. شاید کمتراز قبلیها و بیشتر از بعدیها. شاید هم در مرکزدایرۀ بدبیاری قرن ایستاده بودیم.شروع تجربۀ خود من کلی بار دراماتیک یدک می کشد. ازسه مردادِ رمضان تشنه ای که سرم را در دستان خانم دکتر گذاشتند  تا بیست و هشت شهریوری که رسمن پلاک خوردم، فقط دو ماه تا طولانی ترین جنگ قرن بیستم زمان بود.تنفسی بین انقلاب و جنگ. باقی محاسبات و تقارنات زمانی بماند برای اهلش..

درحرارت تب و تشنج و فریاد نسلی بیمار، راه رفتن آموختیم و پا گرفتیم. پختیم یا سوختیم. نسلی شدیم گرفتاردر انبر اخلاق بردگی پدران و طغیان بی اخلاق آیندگان. از مسجد تا بتکده راه درازی بود که ما یک شبه رفتیم. حالا که از سالهای کودکی بیشتر فاصله می گیریم می بینیم آنچه از تاریخ می خواندیم ازتاراج اعراب و مغول ، بردار رفتن حسنک وزیر تا دیکتاتوری پدرانه امیر کبیر وقصابی شاعرانۀ ناصرالدین شاه، قصه زندگی خودمان بود که روی دور تند شنیدیم و خواندیم. کمدی یا تراژدی. شاید هم اینها همه بهانه است. چسناله است. چسناله هم نشخوار آدمی زاد. یا دست کم داستان همه تاریخ آدمی است. مگر نه اینکه انسان همیشه در خسران است. در هجران است. اوصافش فرق می کند

در چشم من سی و خورده ای ساله، قیل و قال جنگ و جدلهای سیاسی، آن گاه که درصحاری خشک وطنم که به بستر ایدولوژیهای مقدس رفت ، ضحاکی آفرید که تغییر رژیم زبدۀ غذاییش نسلها تباه می کند. کاوه ای پیدا نمی شود. نوشدارویی باید.

قولی است که خداوند درهر روزگاربرای آدم سرگشته میخ هایی محکم روی زمین می گذارد تا ریسمان امیدش را به وقت تنهایی به آن بیاویزد. به امیدش نفس بکشند. تلخی اوقات را با آن لگد بکند. حالا اینکه میخ حضرت کجا بود، هر کس حکایتی به تصور کرد. هر چند صدای طبیبان مدعی از دکان دین و سیاست در این عمر کوتاه بسیار راهزنمان شد، اما همه شوخی بزرگی بود که محیط با ما هم کرد.اعتراف باشد یا وصف حال، اگر از نو ساختن دنیا شدنی بود این بار بند زندگیم را به باد هنر می دادم که شریفتراز ساز و قلم و دوربین نیافتم. شاید به مرگ سهراب نزدیکیم ولی این اعتراف شخصی باری را سنگین تر نمی کند:

هر چه گفتیم جز حکایت دوست ، در همه عمر از آن پشیمانیم

چاق و پریشان توام

خور و خواب و خشم و شهوت اساس زندگی همه جنبندگان و زندگان این کره خاکی است. و همانطور که با دقت،می توان هر عملی را به اجزای ریزتری خرد کرد، به طریق اولی با این چهار ستون اصلی حیات هم می توان چنین معامله ای کرد. فی الواقع دیگر اصول زندگی نَسب از عشق بازی مکرر همین چهار می برند. هر چند به آسمان که رسیدند ادعای خویشاوندی با ماه و خورشید دارند. خوش دارم همینجا  این ادعای بَدوی را بی دلیل در دهان قشر موهومی بگذارم به نام اطبای سنّتی-سکولار که از قضا، مولای روم در قرن هفتم رابطۀ دوستانه ای با آنها نداشته و مثلا قائل بوده که کار آنان کاویدن وجوهِ پست حیات مثل اردرار و مدفوع است درحالیکه حکمت او دانش پرواز است از لجن تا به خدا.

برویم سر مدعای دو سطر نخستین و تمرکز کنیم روی فعل شریف «خوردن». اینجا مرادمان از خوردن، جویدن و بلعیدن چیزی جهت رساندن ماده غذایی به داخل بدن نیست. خوردن فرایندی است که همۀ قوای آدمی از بینایی و چشایی و لامسه تا شنوایی، قوۀ تخیل و حتّی عواطف آدمی را هم درگیر می کند. بالطبع هر کدام از این خرده اجزا جایی از وجود آدم را تغذیه و ارضاء می کند. حالا در میانۀ این کارزارِ شبه علمی جا دارد که پرده از نظریۀ دیگری بر داریم که اسمش را می گذاریم «قانون بقای عقده» یا «پایایی جهان گره ای». حالا این تئوری حرف حسابش چیست؟ حسابش را که نمی دانم ولی از قدرت نفوذ و جهانشمولی این نظریه صفحه ها می توان سیاه کرد. می گوید که این هستیِ گرامی که ما به تمامی ،همۀ زمان و جسم و روح و هر چه برای خود قائلیم را در آن گذرانده و به پایان می رسانیم یا مستهلک می کنیم، حرفی روی دلش نمی ماند.اگر زورش رسید سر ضرب پاسخت را می دهد. و گرنه انرژیت را هم که شده به ماده تبدیل کرده روزی در حفره ای از زندگیت فرو می کند. این نظریه خیلی هم قدیمی است و دامنۀ  گسترده ای دارد. عمرش از پادشاهی اُدیپ شاه فراتر می رود و شاید هم برسد به تصفیه حسابهای اولیۀ خدا و شیطان. و دامنه اش علم الادیان و طب و فیزیک و روانپزشکی را هم در بر می گیرد و خلاصه همانطور که از اسمش پیداست خیلی پیگیر و سمج است و علی رغم بزک های قشنگی که تحت عناوین سیستم عادلانه و متوازن افره و پادافره و کارما وغیره شده، خوب که در بحرش می روی، چندان پایبند اصول اخلاقیِ دست دوزِ ما نیست وبه فرض وجود و صحّت، کارش را فارغ از خوشامد ما انجام می دهد.

 کلام به دازا کشید. خلاصه اینکه اینجا می خواستیم یکی از محصولات  این تئوری را رازگشایی کنیم:

تا آنجا رسیدیم که عمل خوردن را می شود جمع چند فرایند متفاوت دید که هرکدام جایی از آدمی را سیر می کنند. فرض می کنیم یکی گرفت و گیری داشت و قوای چشاییش کم کار بود و یا ذوقش کور بود و لذت بصری نمی برد ، یا عواطف زخمی و تلمبار شدۀ بیماری داشت و یا هر خلل دیگری. طبیعت آدمی بی خیال نمی شود. حتما باید این نقصان را جوری دیگر و یا جایی دیگر جبران کند. فارغ از اینکه نتیجه حاصل از این جبران چه باشد. بی جهت نیست که اسم تئوری با عقده گره خورده. طبیعت عقده ای، گره را باز نمی کند . از جایی به جای دیگر می اندازد:

       گره بگشود از ابرو و بر دل‌های یاران زد

دراین مورد خاص، یکی از راههای طبیعت برای جبران کاستی در کسب لذت، پرخوری یا افراط در حجم است. کمبود مزه و رنگ در مقادیر بیشتر غذا شاید جبران شود. چای کمرنگ در مقیاسِ لیوانی پررنگ تر به نظر می آید. سس های متنوع هم شاید دستگیر شوند. مگر سس چیست جز اغراق در رنگ یا ادویه یا هر دو. نتیجه اینکه چندین حس ناتوان بار خود را بر دوش حس تواناتر می گذارند و محصول رشد ناهمگون این قواست.

 مدعا در اینجا اینست که چاقی نه تنها ازدیاد چیزی نیست بلکه کمبود چیزهایی دیگر است. گره ای است مسافر که چندی پیش، گلوگیرنَفَس دیگری بود و در آینده به جای دیگری نقل مکان خواهد کرد. چاقی یکی دیگر از جلوه های تسویه حساب طبیعت کینه توزاست با آدم ناتوان.

 چاقی بیماری نیست. جلوه گاه رخ اوست.عکس.

سومین محمـــــــــود

سومین محمــــــود

مردی از جنس مردم. تحفۀ بادهای شرقی و غربی نبود. طوفان شنی بود که از دل همین فلات برخواست و بر سر همین مردم آوار شد. هر بار، خطوط چهره و گفتار صیقل نخورده و عامیش، آشناتر می نمود.انتخابی تماماً بومی. حتی مذهب وصله کاری شده اش عصارۀ کاملی بود از چند هزار سال امیدِ وهم آلودِ کویرنشینانی خشک کام. خصالش،  برآیندی ازتلمبارِ ژنهای معیوبِ قبیله ای بزرگ که شاید چند سالی یکبار ظهورکند، امّا همان کافی است که گل عمر نسلی را از بیخ بکند.

 ازغزنه وهرات نبود. محمود، ایرانی بود.